خرید بک لینک
سالها قبل، اواسط فصل اول سال، جماعتی عظیم به جایی میرفتند. من هم خودم را لای این جماعت جا دادم و همراهشان شدم؛ مثل روز اول مدرسه، روز اول دانشگاه، روز اول کار، روز اول روبرو شدن با آدمهای مهم، مث

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

دو برادر بودند: «الف» و «ه». از زمان نوجوانیشان در محل ما معروف شدند، ه به مثبتی و اهل بودن و سربهزیری و بیآزاری و مکبر مسجد بودن و الف به ناخلفی و شرّی و مردمآزاری و سلامت اخلاقی نداشتن! با این

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

صف طویلی نبود، بهجز اونی که داشت کارش رو انجام میداد، تعداد افرادی که در انتظار بودن، اگه من هم میرفتم تو صف، سه نفر میشد. یک آقای جوان، شاید سی ساله، یک دختر جوانتر، شاید بیست ساله و اگر میرفت

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

کمترین تحریری از یک آرزو این است:آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی در قناریها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی کز چه در آن تنگناشان باز، شادیهای شیرین است! کمترین تصویری از یک زندگانیآب،نان،آواز،و

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

در دوران بازیهای کف کوچهمان، یک همبازی لاغر و کمزور و غالبا مورد ظلم واقع شدهای داشتیم. یادم میآید که برای مدت کوتاهی یک همبازی جدید بهمان اضافه شده بود که از همبازی شماره یک، لاغرتر و ریزجثهت

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

سه سال قبل، یک متن کوتاه را در یادداشتهایم پیشنویس کردم که بعداً ویرایشش کنم، زیباترش کنم، دستی به سر و رویش بکشم و پس از آن، به قول شاهین مونگ، شارهاش کنم! نمیدانم چهطور شد که فراموش کردم دوبا

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

مکس: چرا یکبار هم که شده پیاده نمیشی؟ چرا؟!

1900: چرا! چرا! چرا! آدمهای خشکی زمان زیادی برای این چراها تلف میکنن. زمستون که میآد، اونها منتظر تابستونن و تابستون که میشه، در وحشت رسیدن زمستون به سر میبرن، برای همینه که هیچوقت از سفر خسته نمیشن، اونها دنبال جای دیگهای میگردن تا همیشه تابستون باشه...


The Legend Of 1900

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

هندزفریام، همراهترین چیزیست که از دوران بعد از کودکیام همراهیاش را بهخاطر میآورم. در تمام روزهای گذشتهام، تمام لحظات غم و شادی و تنهایی که گذراندم، فقط او بوده است که همیشه کنارم حضور داشته

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

مطمئن نیستم که دوست خوب، لزوماً همانی باشد که هر روز میبینیاش، مطمئن نیستم که دوست خوب لزوماً اویی باشد که هر روز با او حرف میزنی، مطمئن نیستم دوست خوب، لزوماً کسی باشد که از همهچیز روزگارت باخ

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

هر وقت میخواهم سبزی پاک کنم، سبزیها را سر و ته جلویم میگذارد. البته به نظر من سر و ته است، از نظر او درستش این است. اصلا سر و ته بیشتر چیزها، از نظر من متفاوت است؛ مثلا آن مکان از بادمجان که از ن

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

در این پست از طیف رنگهای آبی گفتم و دوستان درخواست کردند که درمورد نام آبیها توضیح دهم. این تصویر نام آبیهاییست که من تاکنون میشناسم و با آنها کار کردم! قول نمیدهم و ادعایی هم ندارم که آ

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

فکر میکنم یک چیزهایی در وجود آدم هست که یکروز ته میکشد، دلم میخواهد خوشبینانه نگاه کنم، بهتر است اینطور بگویم که یکچیزهایی در وجود آدم هست، که وقتی ته میکشد، باید صبر کنی، تا دوباره بجوشد،

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

ای یوسف خوشنام ما، خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما، ای بردریده دام ما ای نور ما، ای سور ما، ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما، تا مِی شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما آتش

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

فیلسوف هنر و منتقد هنر، دو وظیفهی جدا و متفاوت دارند و باید از یکی دانستن اینها اجتناب شود. وظیفه فیلسوف علیالقاعده محدود به مفهومسازی فلسفی برای هنر است. برای مثال، فیلسوف هنر میتواند از طر

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

زمانی که پروژه را بعلاوهی نُه واحد درسی دیگر انتخاب میکردم، فکر نمیکردم قرار باشد اواخر مهر بروم سر یک کار و حتی در مخیلهام هم نمیگنجید که در این بیکاری همگانی، اواخر آبان یک کار دوستداشتنی و

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

گفت: خوشبهحالش که مامانش بهش اجازه میده تا خیلی از کارهایی که لذتبخشه براش، انجام بده، بدون ترس... اون طعم بچگی رو بیشتر و کاملتر از ما میچشه، مگه نه؟! جواب گرفت: نه! اینکه راحت بتونی کارها

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

وارد قطار شدم، پاهایم بسیار دردناک بود، خیلی راه رفته بودم، علاوه بر آن، کفشهای تازهام پشت پایم را آزرده بود و تاول کوچکی ایجاد کرده بود و خودش هم سبب باز شدن و بهتبع، سوزناک شدنش شده بود. مثل اکثر

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

«فیلمی که هماکنون میبینید به صورت کاملاً دستی توسط بیش از ۱۰۰ هنرمند نقاشی شده است» جذابیت فیلم برایم از همینجا آغاز شد، با نقش بستن این نوشته بر روی صفحه. سپس کادرِ بسته از آسمانِ شبی پر ستاره

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

نشستهام و خیره شدم به دیوار، به ترکهایش، حرکت قشنگی دارد، روی یکی از ترکهای نازک، عمیق میشوم و با چشم حرکتش را دنبال میکنم، صدای انداختن کلید در قفل، از عمق ترک دیوار، پرتم میکند بیرون! با یک

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

_ کاش روزهای اول دوستیها، هیچوقت تموم نمیشدن... + اما روزهای بعدتر، عمیقتر از روزهای اولن. _ هرچی روزها بیشتر میگذره، آدمها کمتر باهم حرف میزنن، این رو دوست ندارم. + چون از یه جا به بعد،

برچسب: نویسنده: فاطمه زارعی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 19:50

صفحه بندی